نتایج جستجو برای عبارت :

خاطرات خاکی که به کوزه تبدیل شد

بسم الله الرحمن الرحیم  ز دیوار می گرفت ، گام های کوتاه و نرمش خنده می کردند به قدم های تند ِ دخترک ِ بازیگوش همین چند ماه قبل . حالا ، اوضاع فرق داشت . ! کمی آنطرف تر از سینه اش ، دخترکی فال گوش ِ قلبش ایستاده بود . دستش ، دست می کشید روی واژه هایی که به ضرب آهنگ تپش های خسته ای ، منتظر برایش لالایی می خواندند و بس . !کمی آن طرف تر ، دستی که بر سر دخترش مانده بود ، به دست روی دیوار فخر می فروخت . دست می کشید ، آرام آرام روی بار شیشه اش .
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

آشپزباشی سفارش پلاک اسم آینه جادو فانوس خیال فلاسفه و روانشناسان خاص آژانس هواپیمائی تای گشت ظروف یکبار مصرف نوین ظرف poket طراحی دکوراسیون خرید فالوور ارزان